مرد جوان وارد طلافروشی شد و حلقه‌ای را انتخاب کرد. طلافروش پرسید: «آیا می‌خواهید داخل حلقه نوشته‌ای حک شود؟»

مرد جوان گفت: «بله، لطفاً حک شود: تقدیم به عزیزترینم، مریم.»

طلافروش پرسید: « خواهر شماست؟»

مرد گفت: «قرار است با هم نامزدشویم.»

طلافروش گفت: «من اگر جای شما بودم این را داخل حلقه نمی‌نوشتم.

 اگر نظر شما یا او عوض شود دیگر نمی‌توانید از این حلقه استفاده کنید.»

مرد گفت: «پیشنهاد شما چیست؟»

طلافروش گفت: «این را تقدیم می‌کنم: به اولین و آخرین عشقم.

با این کار شما می‌توانید از این حلقه بارها استفاده کنید.

 من خودم هم همین کار راكردم.



كلید اسرار:

طلا فروش پدرسوخته بیشعور



طبقه بندی: داستان طنز،
برچسب ها: داستان طنز، طنز،

تاریخ : یکشنبه 6 تیر 1395 | 07:19 ب.ظ | نویسنده : دن کیشوت لامانچ | نظرات
ﺭﻭﺯﯼ ﺷﻴﺦ ﺣﺎﻝ ﺩﺭﺱ ﺩﺍﺩﻥ ﻧﺪﺍﺷﺖ

ﻭ ﻟﺬﺍ ﻗﺼﺪ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﻧﻤﻮﺩ . ﻣﺮﻳﺪﺍﻥ ﻣﻮﻧﺚ ﻓﯽ ﺍﻟﻔﻮﺭ ﮐﺎﻏﺬ ﻭ ﻗﻠﻢ

ﻓﺮﺍﻫﻤﯿﺪﻧﺪﯼ ﻭ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﮐﻮﯾﯿﺰ ﺷﺪﻧﺪﯼ ﺍﻣﺎ ﻣﺮﻳﺪﺍﻥ ﺫﮐﻮﺭ ﻫﻤﮕﯽ

ﻧﻌﺮﻩ

ﺑﺮﺍﻓﺮﺍﺷﺘﻨﺪﯼ ﮐﻪ ﯾﺎ ﺍﺳﺘﺎﺩﺍ ! ﻣﺎ ﺍﺻﻼ ﺩﺭﺱ ﻧﺨﻮﺍﻧﺪﻩ ﺍﯾﻢ ﻭ

ﺍﮐﻨﻮﻥ ﻓﺮﻕ

ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺍﺯ ﮔﻮﺷﺖ ﮐﻮﺑﯿﺪﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﯿﻢ ، ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ

ﻫﻔﺘﻪ ﺑﻌﺪ

ﻣﻮﮐﻮﻝ ﻧﻤﺎ ﺗﺎ ﻣﺎ ﻧﯿﺰ ﺭﺧﺼﺖ ﺩﺭﺱ

ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﯿﻢ، ﺍﻣﺎ ﺷﻴﺦ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻣﺼﻤﻢ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﺍﺻﻼ ﺑﻪ

ﺳﺨﻨﺎﻥ ﻣﺮﻳﺪﺍﻥ

ﺳﯿﺒﯿﻞ ﮐﻠﻔﺖ ﮐﻼﺱ ﺍﻋﺘﻨﺎ ﻧﻨﻤﻮﺩﻧﺪﯼ . ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺍﺛﻨﺎ ﺣﮑﯿﻤﯽ

ﭼﺎﺭﻩﺍﯼ

ﺑﯿﺎﻧﺪﯾﺸﯿﺪ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ " ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺁﺏ " ﺭﺳﺎﻧﺪﯼ ﻭ ﺻﻮﺭﺕ

ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ

ﭘﻨﮑﮏ ﻓﺮﻭ ﮐﺮﺩﯼ ﻭ ﺭﮊ ﻟﺐ ﺑﺮ ﻟﺒﺎﻥ ﺧﻮﯾﺶ ﺁﻏﺸﺘﻪ ﻧﻤﻮﺩﯼ ﻭ

ﻣﺎﻧﺘﻮﯼ ﮐﻮﺗﺎﻩ

ﭘﻮﺷﯿﺪﻧﺪﯼ ﻭﺑﻪ ﻧﺰﺩ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺭﻓﺘﯽ ﻭ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﻧﺎﺯﮎ ﻧﻐﻤﻪ ﺳﺮ

ﺩﺍﺩﯼ ﮐﻪ :

ﺍُﺍُﺍُﺳﺴﺴﺲ ﺗﺎﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺩﺩﺩﺩ !!!! ﺍﺯﯾﻦ ﻟﺤﻦ ﺷﯿﻮﺍ ﻭ ﺑﺎ ﮐﺮﺷﻤﻪ

ﮔﻮﯾﯽ ﺩﻝ

ﺷﻴﺦ ﻧﺮﻡ ﮔﺸﺘﻨﺪﯼ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ، ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ۳ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ

ﻣﻮﮐﻮﻝ

ﮐﺮﺩندﯼ . ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺍﯾﺖ ﺣﮑﯿﻢ ﻣﺮﯾﺪﺍﻥ ﺟﻤﻠﮕﯽ ﺟﺰﻭﻩ ﺑﺪﺭﯾﺪﻧﺪ ﻭ

ﻧﻌﺮﻩ ﺯﻧﺎﻥ

ﺍُﺳﺴﺘﺎﺍﺍﺍﺍﺩ ﺍُﺳﺴﺘﺎﺍﺍﺍﺍﺩ ﮔﻮﯾﺎﻥ ﺑﻪ ﻗﻬﻮﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﻓﺘﻨﺪﯼ ﻭ ﺩﻭﺳﯿﺐ

ﺳﻔﺘﯽ ﮐﺸﯿﺪﻧﺪﯼ

 



طبقه بندی: خاطرات طنز،
برچسب ها: داستان طنز،

تاریخ : یکشنبه 6 تیر 1395 | 04:41 ق.ظ | نویسنده : دن کیشوت لامانچ | نظرات

تعداد کل صفحات : 5 :: 1 2 3 4 5

  • paper | مقاله های مد پیکس | مقاله های غیر خطی