خروس و ملا

ملا چند مرغ و یک خروس داشت روزی آنها را در کیسه ای گذاشته

و بر دوش انداخت تا برای فروش به شهر ببرد.

در راه باخودش فکر کرد که هوا گرم است و مرغها ممکن است

 از گرما بمیرند برای همین تصمیم گرفت آنها را از کیسه بیرون بیاورد

تا باهم قدم زنان به طرف شهر بروند.
 
وقتی ملا مرغها را رها کرد هر کدام به سمتی فرار کردن

 خروس هم به طرف بیابان پا به فرار گذاشت.

ملا هم در حالی که پشت سر خروس می دوید فریاد زد :

پدرسگ شب در تاریکی نزدیک شدن صبح را می بینی

 اما روز روشن جاده شهر را نمیشناسی ؟!



طبقه بندی: جوک ملانصرالدین،
برچسب ها: جوک ملا نصر الدین، جوک جدید ملانصرالدین، ملانصرالدین، داستان خنده دار ملا نصرالدین، داستان طنز، ملا نصرالدین،

تاریخ : دوشنبه 14 تیر 1395 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : دن کیشوت لامانچ | نظرات
استادم گفت : زندگی را تعریف کن… گفتم.. زندگی تعریف کردنی نیست…

 ناراحت شد و نمره ام را صفر داد…

سالها بعد که او را دیدم که پیر شده بود و عصا به دست راه می رفت …

جلو رفتم و گفتم : زندگی را تعریف کن،

ارام خندید و گفت نمره ات بیست…

زندگی را باید زیست…!!!


 گفتم اون موقع باید بیست میدادی مشروط نشم ...


یه لگد زدم انداختمش تو جوب فرار کردم .



طبقه بندی: داستان طنز،
برچسب ها: داستان طنز، داستان خنده دار،

تاریخ : یکشنبه 13 تیر 1395 | 06:00 ب.ظ | نویسنده : دن کیشوت لامانچ | نظرات

تعداد کل صفحات : 5 :: 1 2 3 4 5

  • paper | مقاله های مد پیکس | مقاله های غیر خطی